این روزها درکوچه پس کوچه های قدیمی شهرآرزوهایم، سرگردانم...
دلم سراسرآشوب است، انگار که یک چیزی گم کردم و حسرت نداشتنش
رامی خورم...
نمی دانم چه حالی دارم،پریشان،سرگردان،پشیمان یا هراسان...؟
فقط می دانم حال خوش دیروز راامروز ندارم...
من کسی راگم کرده ام، که وجود صاف و ساده ی مرا به عاشقانه
زیستن مبتلاکرد...
این روزها چقدر عاشقانه برایش از دلتنگی هایم می نویسم و انتظار
یافتن او، و دیدار دوباره اش را بر روی تخته سیاه قلبم، هنرمندانه
می کشم...
همین انتظار است که روی تخته سیاه قلبم هک می شود و در میان
سیاهی آن گم که نمی شودهیچ،حتی کم کم تمام سیاهی را محو و تخته سیاه
قلبم را سفید خواهد کرد...
نویسنده:محمدپژمان
:: برچسبها:
جملات ادبی ,
محمدپژمان ,
دل نوشته ,
دست نوشته ,
عاشقانه ,
عشق ,
ادبی ,
جملات زیبا ,
انتظار ,
معجزه ,
,
|
امتیاز مطلب : 72
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15